یادها

Tuesday, June 30, 2009

چند روزی در جنیوا(ژنو)

سبزه اندر سبزه بینی چون بهشت اندر بهشت
نوجوان که بودیم می شنیدیم که جاهای زیبا و دیدنی را به سویس تشبیه می کردند. آهسته آهسته این تشبیه محدودتر و خاص تر شد، یعنی که زیباییهای پغمان کابل و خوست جنوبی و چشت و اوبه هرات را می گفتند به سویس می ماند. شصت و دوسال پیش از امروز هنگامی که ادیب و دیپلمات معروف ایران، شادروان علی اصغرخان حکمت به افغانستان آمد و به حضورمرحوم محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان رسید، به شاه گفت که کشورشما بسیار به سویس شباهت دارد و شاه در جواب گفت که سویس آب فراوان دارد و ما آب کافی نداریم.
ساعت ما به وقت کانادا 11 شب بود که بر فراز اروپا رسیدیم و نخستین پرتو مهر گویا از کرانه های دریای مانش بر بال هواپیمای ما می تابید؛ به قول منوچهری دامغانی:
سر از البرز برزد قرص خورشید
چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن
اما گویا در آن بامداد خورشید سر از اسکاتلند یا ولز برزده بود
و دریافتیم که باید خارکهای ساعت را اقلاًّ شش بار به پیش بچرخانیم.
ساعتی بعد طیاره به زمین نزدیک ترشد و می توانستیم زمینهای فرانسه و بعد سویس را ببینیم. زمین سبز و کوه سبز و آب سبز.
جنیوا شهری است بر لب دریاچۀ جنیوا یا لمن (لک لمن) که کشور فرانسه آن را به آغوش گرفته است یعنی بیش از نود و شش درصد اطراف آن با فرانسه هم مرز است.
درشهر جنیوا
جنیوا از زیباترین ونامورترین شهرهای تاریخی اروپاست. در 1864 هانری دونانت صلیب سرخ جهانی را درین شهر بنیاد نهاد و در 1919 این شهر مقرّ اتحادیۀ ملل شد و امروز بزرگترین مرکز دیپلماسی چندجانبه در جهان است. جنیوا پناهگاه مصلحان مذهبی مانند جان ناکس و جان کلوین وخانۀ نویسندگانی چون ولتر، ویکتورهوگو، انوره دو بالزاک، الکساندر دوما و لرد بایرن گردید. نویسندۀ نامور فارسی زبان استاد محمد علی جمال زاده نیز آثار معروفش را در همین شهر نوشت. باری هم این شهر به شهر وند خویش ژان ژاک روسو نامهربان شد و در 1762 به تبعیدش فرستاد و کتابهایش را طعمۀ آتش ساخت.
گردشگاهها
میزبان مهربانی که از او یادخواهم کرد، با محبت هر روز مرا به گردشگاهی می برد یا به عبارت دیگر هرروز به کوهی بالا می رفتیم، زیرا از وادی جنیوا به هر گردشگاهی بروی باید بر کوهی فراز روی؛ اما کوه داریم تا کوه! این کوهها نشانه های همت و غیرت و سختکوشی مردم جنیوا هستند. اگر قرار باشد آدم سر به کوه بگذارد برای شاعر مشربان و اهل دل، خدا همین کوههای جنیوا را نصیب کند. (البته در سویس آسیا هم کوهها و تپّه های فراوان پوشیده ازبیشه ها و درختستانهای خداداد بود که محصولات پسته و تخم صنوبر (جلغوزۀ) آن به سراسر دنیا راه یافته و نام کشیده بود اما مردمان غیور آن مرز و بوم هر جا تیشه یی یافتند بر ریشۀ این درختان زدند و امروز پیدا نیست که از آنهمه درختستانها چند در صد برجای مانده است.) تقریباً همه تفریحگاههای جنیوا کوهستانیست. دوست من حکایت می کرد که در روزگار قدیم هنگامی که برف آب می شد، سیل، بسیاری از خانه ها را می برد یا تخریب می کرد و هرسال آسیب فراوان بر مردم وارد می آورد. آهسته آهسته مردم به فکر درختکاری بر کوهها با هدف پیشگیری از سیل شدند و چون این شیوه را مؤثّر یافتند ادامه دادند و امروز کمتر نقطه ای را در سویس می بینیم که بیشه و درختستان نباشد.
در دهکده های جنیوا
گردش در کوچه پسکوچه های دهکده ها بسیار خاطره انگیز بود. درو دیوارها، کلکینها و پنجره ها، کتاره های چوبی و سنگکاریها، حتّی زنجیرو زورفینها داستانها و فیلمهای زندگی اروپاییان سده های 18 و 19 را در ذهنم جان می بخشیدند. هرگاه که فرصتی می یافتم آهنگ یکی از دهکده های مجاور می نمودم. کوچه هایی که قربانی سروصدای انبوه مراکب پولادین نشده اند و پدیدۀ شومی به نام عقب نشینی مردمان بومی و مسافران را از زیباییهای کهن که میراث نیاکانشان است بی نصیب نساخته است. راهگذران از پیاده روی درآنها لذّت می برند. آنان حتی از تغییر نام کوچه ها و محلّه های قدیمی پرهیز کرده اند. ناحیه ای که محلّۀ کار دوست من در آن بود، لووا انسیه نام داشت که ترجمۀ آن به فارسی «گازرگاه کهن» می شود. نام دهکده «انیه» بود که خرگرد جام را به یاد می آورد. انیه را هم می توان مکاری یا چاروادار ترجمه نمود. دهکدۀ دیگری در همان نزدیکی کورسیه نام داشت. در هرقدم برگی از دفتر مردمشناسی سویسیها را می توانستی خواند، همان برگهایی که ما همانند آنها را با دستان گنهکار خویش از دفتر کهن بوم و بر خویش در هرات و بلخ و کابل و کجا و کجا کندیم و برباد دادیم. بر سر برخی از کوچه ها آبدانی یا فواره ای می دیدی و جامی برای نوشیدن و نیمکتی یا کرسیچه ای برای دمی نشستن و استراحت. بر پیشانی برخی از این آبدانها نوشته شده بود که این آب نوشیدنی است از این آب بنوشید. برخی از دیوارها بسیار ساده ولی بسیار زیبا از سنگهای ساییدۀ دریاچه ساخته شده بود. در یکی از خانه ها کهدان قدیمی را با همان ساختار کهن برپا نگهداشته بودند که چنگ آهنی بیده گیر از پیشانی آن آویزان بود.
یک روز آنقدر راه رفتم که به رستورانی بنام رستوران مرز(کافه دو فرونتیه) رسیدم. کنار آن مرزداری قدیم میان سویس و فرانسه قرار داشت. وارد فرانسه شدم و لختی در آن سرزمین هم راه پیمودم تا مانده شدم و در بازگشت در آن کافه قهوه ای نوشیدم. هنگامی که از انیه راه طولانی کورسیه را می پیمودم، چنان حال و هوای کوچه باغها بر جان و دلم اثر نهاد که ناگهان خود را در راه شادمانه به خواجه سرمه و باغ رازۀ هرات یافتم راهی که چهل-پنجاه سال پیش آدینه ها در هرات می پیمودیم. با این تفاوت که این باغها که بیشتر تاکستان بود دیوار نداشت. اما آبی آسمان با دورنمای دریاچه و خش خش درختان و نوای مرغان بخصوص کوکوی فاخته ها و نوای بلبلان و دیگر مرغان خوشخوان شور و حال کودکی و گردش در روستاهای سرسبز هرات را به یادم می آورد.
حفظ ساختار تاریخی منحصر به خانه های قدیمی نبود. چند مهمانخانه (رستوران) دیدیم که بناهای آنها از سدۀ پیش و سده های پیشتر بود. به رستورانی در یکی از گردشگاههای کوهستانی رفتیم که می گفتند در اصل کاخ شاهزاده خانمی بوده که در زیرزمین آن زندان خصوصی آن علیا مخدّره قرار داشته است. دیوارهای سنگی اتاقها، ستونها و شمعهایی از ساقه های درختان تناور، زینه های چوبی، پنجره های فولادی و سقفهای چوب پوش، میخ طویله های کوبیده بر دیوار چراغهای قدیمی نهاده بر رفچه ها و آویخته از کاج (سقف، چت) هریک به زبانی روایتگر تاریخ بود. در تفرجگاهی به نام کولین وازو، که ترجمۀ فارسی آن را مرغان تپّه می توان گفت، سخت به یاد شیدایی هرات چهل سال پیش افتادم. همان آب و همان هوا و همان صفا.
یک روز به سر کوچه ای رسیدم که نوشته بود: خیابان گورستان. رفتم و رفتم تا به گورستانی رسیدم. دیوارهای گلی یا سنگی کوتاه، درختی در میان قبرستان، سنگهای نا تمام، بخشهای خانوادگی. چقدر شبیه گورستانهای هرات در سالهای کودکی نگارنده بود؟ دمی چند ایستادم و نشستم و فاتحه ای خواندم و یاد کردم از آدینه هایی که در هرات به دیدار وادی خاموشان می رفتیم.
دو سه بار به دهکدۀ هرمانس رفتم. آنقدر از حال و هوای آن دهکده لذت بردم که هربار سر به کوی و برزن نهادم و با اهل ده اوغور به خیرمی گفتم. باری از یکی از آنها خواستم که در برابر برجی کهن از من عکس بگیرد که با محبت پذیرفت.
جهاب جنیوا
ژدو که نزدیک ترین ترجمۀ آن جِهاب است ( ژی = جه + اَو= آب) فوّاره ایست که از دل دریاچۀ جنیوا (لک لمن) برخاسته است؛ ژدو یا فواره نشانۀ مشخّصه یا شناسۀ شهر جنیوا ست. در سدۀ 19 در محل این فواره کارخانۀ برق آبی قرار داشته و دهانۀ این فوّاره سوفاف ایمنی کارخانه بوده است. پس از آنکه عمر کارخانه بسر رسیده است سوفاف را فوّاره ساخته اند که اکنون با زندگی روزانۀ جنیوا و جنیواییان گره خورده است. این فوّاره یا جهاب 130 گیلن/گالن آب را تا بلندای 130 متر بالا می پراند. فوّاره را از هرقسمت شهر و از فاصله های دور می توان دید. نسیم با این فوّاره عاشقانه بازی می کند و هر دم به آن آرایش و شکلی خاص می دهد. این بت عیار هر لحظه به شکلی در می آید و دل می برد ولی نهان نمی شود که مردم جنیوا از پای نشستن و نهان شدن فوّارۀ شهرشان را نمی پذیرند.
شهر کهنه
از هنرهای مردم جنیوا نگهداری شهر کهنه با همان بافت و حالت اصلی است. گردش در کوچه پسکوچه های شهر کهنه، خرامیدن بر سنگفرش مقابل خانۀ ژان ژاک روسو، دکانهایی که زیورات، ساعتها و ابزار و آلات قدیمی و کهنه می فروشند، کاخ عدلیه، بنای شورا، شهرداری کهن با نقشهای موزاییک بر دیوارها و بنای آرشیف کهن و مهمانخانه های درجه یک کلاسیک همه و همه بیننده را به زوایای تاریخ سده های پیش می برد. جالب است که در برابر خانۀ روسو دکانهایی بود که ساعتهای قدیمی می فروختند و یادم آمد که پدر ژان ژاک روسو هم ساعت ساز بوده است. رهنمای نوجوان و دانشور و با فرهنگی به نام شبنم تائب داشتم که جزئیات هر بنا را با موضوعات تاریخی مربوط به آن با حوصله و بردباری برایم شرح می داد و مرا به دیدار هر بنای دیدنی و تاریخی و جالبی که سراغ داشت می برد و شرح مفصلی از آن را با آداب و فرهنگ سویسی و به لهجۀ هراتی بیان می کرد. او که در شهرخویش به فرانسه سخن می گوید و انگلیسی را در کمبریج انگلستان فراگرفته است ترجیح می دهد با همزبانان به فارسی سخن گوید. از این فرزند گرامی که با وجود داشتن درس و کار، ساعتها بلکه روزهایی را به رهنمایی من صرف نمود از ته دل سپاسگزارم.
با استاد ارمان
شنیدم که یکی از هنرمندان نامور و باسابقۀ کابل در جنیوا ست و با دوست و میزبان من دوستی و رفت و آمد دارد. روزی دوستم شماره اش را گرفت و به او گفت که دوستی از کانادا آمده می خواهد با شما صحبت کند. گوشی را گرفتم. به سلامم جواب گرمی داد. گفتم که پیش از معرفی خودم اجازه بدهید بیتی بخوانم و ببینم که ازآن چه خاطره ای دارید. این بیت را خواندم:
یار را در بر گرفتم کی فراموشم شود
کی رود از یاد کس شعری که از بر می کند
گفت: چیزهایی به ذهنم می رسد، ولی... گفتم: جناب شما چهل و هشت سال پیش در زیرسایۀ ناجوهای باغ لیسۀ سلطان هرات این بیت را در دفتر خاطرات من، که شاگرد کلاس دهم بودم، نوشتید. از شنیدن نام هرات در چهل و هشت سال پیش شکفته شد و گفت چه خوش روزگاری بود و چه خاطرات شیرینی از آن سفر هرات و مهمان نوازیها و هنرشناسیهای مردم هرات دارم. خاطراتی که هرگز از یادم نمی رود.
استاد محمد حسین ارمان از موسیقیدانان و آوازخوانان نامور و باسابقۀ کابل است که اکنون با خانواده اش در جنیوا زندگی می کند.
دوبار ارمان را دیدم. هردو بار او را از درخانه اش تا فراز کوهی همراهی کردیم و نشستیم و گفتیم و شنیدیم. از کابل گفت و از روزهای خوش گذشته، از هنر و هنرمندان و از شعر و موسیقی. بار دوم از گردش که باز گشتیم به خانۀ استاد ارمان رفتیم و نشستیم و استاد پذیرایی گرمی فرمود، چنان که بنده خود را پس از سالها دوباره در کارتۀ چهار و جمال مینۀ کابل یافتم. خانۀ استاد ارمان به راستی حال و هوای کابل را داشت. پرسشی داشتم در تطبیق کلیدها ی افزار موسیقی که پاسخ آموزنده ای عنایت فرمود. ارمان از کابل گفت. از کنسرتهایش قصه کرد و داستان ربابی را که از برن خریده بود با شیرینی بیان کرد و پنجه ای به رباب برد؛ آهنگی دلنشین نواخت و با ابیاتی با صدای گرمش شور نغمۀ رباب را دوچندان ساخت. خانوادۀ ارمان یک خانوادۀ دانشی و هنری است.استاد ارمان خود در یوگسلاوی درس خوانده است. همسرش استاد زبان است. و دو فرزندش موسیقی را عالمانه می دانند. هردو درس آواز و موسیقی خوانده اند و درس می دهند و در کنسرتهای بین المللی شرکت می کنند. خالد در نوازندگی شهرت جهانی دارد و مشعل اپرا خوانده است. مشعل صدای گرم و دلنشینی دارد و آواز را برابر با اصول علمی موسیقی می خواند و ازین روآوازش بسیار گیرا و مؤثّراست. استاد ارمان خوشبخت است که توانسته است به پایمردی خانواده اش فرهنگ اصیل و کهن بوم و بر خویش را پاس بدارد. فرزندانش با پیروزیهای مکرر پدر پیر را سرگرم و دلشاد می دارند. ارمان اندکی خسته است. بیماریهای سختی را گذرانده و زیر تبغ جرّاح خفته است؛ اما به دل جوان است که نوشداروی هنر جوانش نگه می دارد و موسیقی جانفزای، پیوند عمرش شده است. استاد ارمان با محبت دو سی دی و دیویدی از خود و فرزندان عزیزشا ن مرحمت فرمودند که هر چه بیشتر می شنوم علاقه به شنیدن دوبارۀ آنها افزون می گردد.
هنرمندی جوان و دانشمند
در همین حال جناب دکتر اسد بدیع، پزشک، شاعر، ادیب و موسیقیدان عنایت فرموده در منزل استا د ارمان به احوالپرسی آمد. دکتر بدیع از جانب پدر هراتیست و پدرشان مرحوم جناب محمد مهدی بدیع از جوانان روشنفکر و فعال هرات در نیم قرن پیش بوده است. بنده ار برکت دانش و تکنیک نوین دو سه سالی است که با جناب دکتر بدیع آشنایی و مکاتبه دارم. ایشان استاد کمپیوتر نیز هستند و چند برنامۀ مورد نیاز بنده را با گشاده دستی مرحمت فرموده اند. درجریان سفر بنده به سویس، گویا ایشان سفری به هامبورگ داشتند و دیدار ما بسیار کوتاه بود.
میزبانان مهربان
لطیف تائب و بنده بر اساس اوراق و تذکره هم سن و سالیم. آقای تائب ازاقوام مادری من می باشد. پدرش مرحوم میرزا عبدالحسین لالا از میرزایان معروف هرات ، و مادرش از خانوادۀ طبیبی بود؛ مقصود از میرزا در این مورد اهل دفتر و دیوان است. مرحوم لالا به من محبتی پدرانه داشت و سالهای آخر اقامت در کابل بسیار به خدمت ایشان می رسیدم. ایشان حافظه ای بسیارقوی و محفوظاتی فراوان از شعر و داستان و لطایف داشت که از صحبتهای ایشان بهرۀ فراوان بردم. مرحوم لالا تاریخ زنده ای از فرهنگ و ادب و رسم و رواج و آداب زندگی هراتیان بود و با بسیاری از رجال علم و ادب و فرهنگ هرات همنشینی داشت و همه دوستش می داشتند. تائب بیش از آنکه به لحاظ قومی با من نزدیک باشد دوست و رفیق بسیار مهربان و صمیمی من بوده و هست و من همیشه مرهون و شرمندۀ محبتهای بی پایان او بوده ام. تائب دو سال پیش از من کابل را ترک گفت و چندی بعد در سویس جایگزین شد. دیدار دو دوست در پیرانه سری و پس از تقریباً سی سال شیرین بود. این دیدار مخصوصاً برای من بسیار جالب بود. هنگامی که تائب و همسرش کابل را ترک گفتند هنوز نهال زندگانی شان به بر نشسته بود و فرزندی نداشتند. اکنون که پس از حدود سی سال من دو باره وارد خانۀ تائب می شدم، تائب را بس بختیار و سعادتمند یافتم. فرزندان برومندش را دیدم. سه سرو سایه فکن، آراسته به زیور مهر و دانش و فرهنگ. هرسه دانشگاه خوانده و به کارهای مفید پرداخته اند. هرسه افزون بر زبان فرانسه که زبان شهر و محیطشان است، زبان انگلیسی را آموخته و فارسی را نیز از یاد نبرده اند. و طبعاً همچون پدر و مادر به لهجۀ هراتی گپ می زنند. جوانترین فرزند شان شبنم تائب که با راهنمایی اش شهر جنیوا را دیدم، افزون بر دانش و زباندانی بسیار بافرهنگ و مبادی آداب و روانشناس و در ارتباطات و برخوردهای اجتماعی موفق است. فرزند بزرگتر ولید تائب جوانی بسیار متین و جدّی و پرکار که افزون بر کار اداری اش به تربیت جوانان ورزشکار اهتمام دارد.
فرزند فیلسوف
حمید تائب، فرزند ارشد خانوادۀ تائب، فلسفه خوانده و همچنان به گسترش دامنۀ مطالعاتش در فلسفه ادامه می دهد. جوانی بسیار پر معلومات و آرام و متین که آرامش دیدارش رهنمون دانش گستردۀ اوست. او در عین حال که به رشتۀ فلسفه علاقه دارد و بسیار جدی مطالعاتش را دنبال می کند، برای گرداندن چرخ زندگی به کار وکالت پرداخته است و شنیدم که وکیل موفقی است. او با وجود گرفتاریهای فراوان درس و کار، شامگاهی با محبت در یکی از رستورانهای شهرجنیوا ساعاتی با ما نشست و من دیدار او و صحبت با او را بسیار آموزنده و آرامش بخش و خوش یافتم. به پرسشهایم با محبت و حوصله پاسخ داد. از ابن سینا، فارابی و ابن رشد گفت و از سارتر و هایدگر و دیگران. از هر چمنی سمنی چیدیم. حمید یک روز دیگر نیز نهاری در رستوران دیگری با ما صرف کرد و در واقع مهمان او بودیم و همچنان دانشورانه ما را از اخلاق حمیده و سخنان نغز و پرمغز خویش مستفید ساخت. من برخود بالیدم و خدا را سپاس گفتم که دوست مهربانم را چنین فرزندانی بخشیده است. خداوند هر سه فرزند را عمر دراز عطا فرماید و همه را خاصه حمید را توفیق مزید گسترش دامنۀ دانش و فرهنگ ببخشد. بانو منصورۀ یوسفی همسرگرامی تائب در مدت اقامت من در جنیوا بیش از دیگران به زحمت من گرفتار بود و همچون خواهری دلسوز و مهربان در آرامش و آسایشم می کوشید.
از چیزهایی که در خانۀ دوست گرامی برای من لذت بخش بود، انبوه کتابهایی بود که هر سو دلفریبی می کردند. بیشتر این کتابها از تائبان جوان بود. اما تائب همسال ما نیز از قدیم اهل کتاب و مطالعه بوده و هست و برای من جالب بود که در سویس نیز شماری از کتب فارسی را فراهم آورده است. کتابهای فرزندان بیشتر به زبان فرانسه است و می دیدم که گاه به گاه تک و توکی از کتابهای فارسی متعلّق به تائب و همسر محترمۀ شان در میان کتابهای فرانسۀ فرزندان، به قول هراتیان کلّه کشک می کنند. اتفاقاً دو نسخه از کتابهایی را که مدتها می خواستم بخوانم در میان این کتابها یافتم و خواندم: کتاب زندگی طوفانی که خاطرات تقی زاده است و کتاب خاطرات و تألّمات دکتر مصدق. خواندن این دو کتاب به صورت همزمان برای من بیشتر از آن جهت جالب بود که آن دو شادروان سخت نسبت به هم نظرات انتقادی داشته اند و اگر کسی وقت و علاقه داشته باشد و خاطرات این دو را، مخصوصاً آن مواضعی را که در باب همدیگر نظر انتقادی دارند به صورت مقایسی بررسی کند تحقیق جالبی خواهد شد. لای کتاب زندگی طوفانی عکسی بود از استاد رضا گنجی (بابا شمل) که استاد ایرج افشار برداشته و بر پشت عکس شرح و تاریخ 1369 را نوشته بود.
گفتنی است که هروقت فضای آرام و الهام بخش جنیوا مرا به هوای نوشتن می انداخت، به یاد مرحوم استاد محمد علی جمال زاده می افتادم که بخش عظیمی از آثارش را در همین شهر نوشت. و بیشتر کتابهایش را در سالهای خدمت در فاریاب و کندز خواندم. مخصوصاً سر و ته یک کرباس در دو مجلّد که من همیشه احساس می کردم که نوعی خودزیست نوشت (اتوبیاگرافی) استاد است.
اقامت من در شهر جنیوا سیزده روز طول کشید ولی زود گذشت. محبت دوستان را هرگز فراموش نمی کنم. اکنون در تابستان زیبای اتاوا هم زیباییهای سویس، مخصوصاً جنیوا، لوزان و کرن دو مونتانا به یاد من است.
شهر اتاوا- 30 جون 2009
آصف فکرت

لطفاً بنویسید

عکسهایی از سفر جنیوا

با دوست و میزبان گرامی آقای لطیف تائب

آصف فکرت در برابر ساختمان ولسن و در کنار تابلو مرکز حقوق بشر

در دهکدۀ هرمانس

با آقای حمید تائب

منشور شهر جنیوا

در خانۀ ژان ژاک روسو

عکس جالبی از تائب

کرسی کالوین در کلیسا


آصف فکرت در برابر تابلو سازمان ملل

لطفاً بنویسید

Monday, June 29, 2009

تصاویری از سفر جنیوا

آصف فکرت برابر تابلو سازمان حقوق بشر
آصف فکرت در دهکدۀ هرمانس

با جوان دانشمند حمید تائب

خانۀ ژان ژاک روسو

با آقای لطیف تائب در کنار فوارۀ جنیوا

با آقای تائب در مرغان تپه

فوّارۀ ژنو
لطیف تائب و آصف فکرت


عکسی که از هواپیما گرفته شده -جنیوا

لطفاً بنویسید

Saturday, April 04, 2009

یاد ندوشن

از شمیران تا نوبهار بلخ
روزهای پایانی اکتبر 2008 بود. نزدیک به پنج ماه پیش از امروز. برابر نخستین هفتۀ آبان ماه. دوستی دیرینه و گرامی که دوستی اش ونامش یادآوربسی روزهای نیکو و یادهای خوش است، به شهرما آمده بود وآن روزسخنرانی داشت. مژدۀ رسیدن آن دوست را همشهری ما، دانشمند بزرگ، جناب پروفسور رضا به من رسانیدند و فرمودند که فردا در دانشگاه کارلتن اتاوا سخنرانی دارد. دریغا که آن روزسرمای توفنده و راه دراز، دیدۀ انتظاررا از دیدارو گوش جان را از شنیدن سخنان روانبخش آن دوست بی نصیب ساخت. دوستی گفت که شما که گاهی چهل و چند درجه زیرصفررا به آسانی تحمّل می کنید، چگونه ازاندک سرمای اکتبرو آبان چنین هراسانید. گفتم که ما اول از سرما گریزان و هراسانیم اما به تدریج کار به جایی می رسد که سرما را از یاد می بریم و همۀ همّت ما بر این تدبیراست که چگونه از زیر برف بدرآییم. اما دوستان بزرگ و دانا محرومیت ارادتمندان را نمی پسندند. شبانه جناب پروفسور مکرراً عنایت فرموده و زنگ زدند که دوستان فردا در خانۀ مایند و خوش است که تو هم باشی. بدین مژده گرجان فشانم رواست.
هنگامی که منتظر ماشین بودم و نسیم آبانماه سربه سرم می گذاشت، یادم آمد که نخستین بارهم که به دیدار این دوست گرامی رفتم، هوا آزاردهنده بود، ولی آن روز گرما بود که بیداد می کرد. آن روز، در چهل سال قبل هوای بلخ بیش از چهل درجه سانتیگراد بالای صفربود. ماه مرداد که از شدّت گرما، در بلخ و مزار شریف اسد آتشبار می گفتند، یعنی مردادی که آتش می بارد.
آن روزها در مزار شریف در کویی که ما کاشانه داشتیم، بیشتر خانه ها در اختیار فرنگیان بود که برای صنایع بلخ کار می کردند و شماری هم کارکنان دولتی خانه داشتند که نگارنده هم از آن جمله بود. در آن آفتاب داغ، آن روز ماهرویی ترسا بی باک و برهنه پای از یک سوی خیابان به سوی دیگر می رفت. چون پای بر ریگها می نهاد جوانی که ناظر احوال بود، صدای جِـزّ را به گوش جان شباب می شنید. جوان که خود را شاعر می شمرد، بی درنگ، دو بیت وصف الحال گفت. جوان این دو بیت را هرگز برکاغذی ننوشت، اما هرگز آن را از یاد نبرد. گویا برای آن از یاد نبرد که می خواست چهل سال بعد در سوی دیگر این گویِ گردان در پیرانه سری به همان دوست خویش برخواند:
بر ریگهای داغ خرامد برهنه پای
گویی که پای بر زبر پرنیان نهد
صد جان و دل فتاده به راهش که او به ناز
پایی به دل گذارد و پایی به جان نهد

دیدار دوستان که رخدادها و شرایط زمان روزگاری رشتۀ پیوند میان آنان را می گسلد، بسی شیرین وگرامی است. البته این نه از آن گسستگیهای دوستان پیر معرفت است که فرمود:
دو دوست نیک شناسند قدر صحبت را
که مدتی ببــــریدند و باز پیوســــتند
بلکه این گسستگیها بر اثر هزارو یک پیشامدِ برخاسته از شرایط روزگار پیش می آید. دیداراستاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن دوست دیرین و مهربان درخانۀ جناب پروفسور رضا پس از تقریباً ده سال بهین نعمتی بود. این دیدار بسیار شادیبخش بود، زیرا خانوادۀ گرامی ندوشن همه باهم به اتاوا آمده بودند. فرزندان گرامی استاد را مدتها می شد که ندیده بودم.
آنقدر انجمن ما گرم و باحال شد که یکی از فرزندان ندوشن گفت که ای کاش زود تر این دوستان همدیگر را می دیدند. وقتی پرسیدند: چرا؟ جواب این بود که دوسه روز است که پدر، کم سخن می گفت و خورد و نوشش نیز کم شده بود و امروز می بینیم که او را توانی تازه و اشتهایی خوش است. بلی، دکتر ندوشن نیز از بلخ یاد کرد و از دیدار ما با محبت سخن گفت و از دگرگونیها گفت و کار سخن به خواندن ابیاتی از قصیدۀ معزّی کشید که:
ای ساربان منزل مکن، جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم، بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم
خاک چمن گلگون کنم، از آب چشم خویشتن
از روی ماه خرگهی، ایوان همی بینم تهی
وز قدّ آن سرو سهی، خالی همی بینم چمن
آنجا که بود آن دلستان، با دوستان... تا آخر
خوانندۀ صاحب حال، و آشنا به دقایق ظرافت سخن فارسی دری، می تواند دریابد که چرا همه دوستان حاضر در آن انجمن در خواندن این ابیات همصدا گشتند و همخوانی نمودند.
یادم آمد که چهل سال آزگار از نخستین دیدار ما در بلخ می گذرد که هنوز گلبرگ شکوفه بر فرق ندوشن برق شبه گون از موی ندوشن نگرفته بود. با آنکه من در آن روزها بیست و چهار سال بیش نداشتم، ندوشن درآن روزها بسیار شادابترو سرحالتر از من می نمود و به راستی رخی گلگون داشت و من وصف طراوت سیمای آن روز او را به فرزندان او و به همسران فرزندان او بیان کردم و پاسخ ندوشن نگاهی پرمعنی آمیخته با لبخندی حکیمانه بود.
در همین حال بلبلی بر شاخ گلبن خانۀ جناب پروفسوررضا با گل دیرخاستۀ اواخر پاییز نکته ای سرودن گرفت. یادم آمد که از دوستی شنیدم که یکی ازاستادان بزرگ دانشگاه تهران (که از روی احتیاط نام او را نمی برم) روزی هنگام شرح غزلی از حافظ از شاگردان پرسید که در عشق کیست که بلبل چنین ناله های زار دارد؟ هر یک از شاگردان پاسخی داد. یکی گفت که بلبل عاشق سپیدۀ سحری است و دیگری گفت که بلبل عاشق لحظۀ شگفتن گل است و دیگری نکته ای دیگر گفت . استاد با بیان دلنشینش گفت که هیچیک از اینها نیست؛ واقعیت این است که او عاشق بلبل جنس مخالف است. این حکایت را آن روز من باب لطف سخن بیان کردم. دکتر ندوشن بی درنگ گفت: نه چنین نیست و این نوای دلنشین بلبل در واقع ندایی است که او برای نشان دادن گستردگی قلمرو و دفاع از بوم و بر خویش سرمی دهد. البته ندوشن سخن نسنجیده و بی منبع نمی گوید و آموزش همین نکته می تواند بهای پیمودن راهی دراز در هوای دیدار و صحبت استاد باشد.
از توجه و رعایت دقیق پسران ندوشن به پدر بسیار لذت بردم. یادم آمد که سالها پیش هردو فرزند نوباوگانی بودند که در خانۀ پدربزرگ دانشمند شان، شادروان دکتر خانبابا بیانی دیدمشان. آنان که با استاد ندوشن دوست نزدیک می بودند، به نعمت داشتن دوستان گرامی دیگری نیز می رسیدند.
مرحوم دکتر خانبابا بیانی صحبتهای شیرین و مفیدی داشت. فکر می کنم یکی از تالیفات ایشان کتابی در تاریخ نظامی افغانستان بود. هر وقت که آن دانشمند شادروان را می دیدم، سخنش درسهایی از دانش و فرهنگ به من می آموخت. شبی هم مهمان آن مرد بزرگ بودیم که صفا و حال و هوای خانۀ قدیمی ایشان حکایتی گویا از تاریخ و فرهنگ تهران قدیم داشت. هردو فرزند مرحوم دکتر خانبابا بیانی اساتید دانشگاه تهران بودند. نخست دکتر شیرین بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ تاریخ و دکتر سوسن بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ باستانشناسی. خانم شیرین بیانی همسراسلامی ندوشن است و خانم سوسن بیانی همسر پرفسور دکتر فریدون سمیعی چشم پزشک دانشمند می باشد. با دکترفریدون سمیعی سالها پیش به لطف دکتر ندوشن آشنا شدم و این دوستی و آشنایی تا هنگام اقامت بنده در ایران مانا و پایا ماند. با چشمان حساس و آسیب پذیر خویش سالها از بیماران مورد مرحمت این پزشک مهربان و از برخورداران فیوضات فرهنگ والای ایشان بودم. در دارالشفای مطب ایشان نه تنها دیدۀ کمنور نیرو تازه می کرد، بلکه دل مشتاق نیز از ادب و فرهنگ آن پزشک والا مقام باغ باغ وا می شد. مطب فریدون سمیعی همیشه برای من آموزشگاهی ازادب و فرهنگ و حسن سلیقه و آراستگی وآهستگی بود و همیشه از دانش، و متانت و آهستگی آن طبیب حبیب نواز چیزهای نو و نوتر می آموختم. دکتر فریدون سمیعی افزون بر استادی در طب، از قریحۀ ادبی و ظرافت طبع و حسن خط برخوردار است و نستعلیق خفی را بسیار خوش می نویسد.
دیدار ما در اتاوا ساعتی بیش نبود و دکتر اسلامی ندوشن و خانواده راهی تورانتو شدند و من ماندم و یاد آن روزها.
سال 1349 ، نوشتم که در آن پیشین تموز که گرمای بلخ کوره وار می توفید، من به دیدار استادی می شتافتم که مشتاق دیدنش بودم. شرح این ماجرا در کتاب تک درخت، مجموعۀ مقالات دوستان استاد حدود ده سال پیش در تهران به چاپ رسیده است. این گزارش را، احیاناً با مختصر ویرایشی، از آن کتاب بازمی نویسم:

از شمیران تا نوبهار بلخ- به قلم آصف فکرت- نقل از تک درخت(مجموعۀ مقالات، هدیۀ دوستان و دوستداران به محمد علی اسلامی ندوشن)، تهران، 1380، انتشارات آثار-انتشارات یزدان، صصـ 518-525
با استاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از طریق آثار و اشعارش از سالها پیش آشنایی داشتم، اما دیدارش در تابستان 1349 خورشیدی در مزار شریف، مرکز بلخ میسر شد.
بامداد که وارد دفترم-ادارۀ اطلاعات و کلتور بلخ- شدم، دیدم نامه ای روی میز است. نامۀ استاد عبدالحی حبیبی، رئیس انجمن تاریخ افغانستان بود و در آن ذکرشده بود که دکتر اسلامی ندوشن، ادیب و دانشمند ایرانی عازم مزار شریف است و از ادارۀ اطلاعات و کلتور خواسته شده بود تا ایشان را، در بازدید آثار تاریخی بلخ، کمک کند. ندوشن بعد از ظهر روز گذشته به مزار شریف رسیده بود و همان روز با آقای کوهیار مدیر موزه به دیدار آثار تاریخی بلخ قدیم رفته بود. من بعد از ظهرها چند ساعت در دارالمعلمین عالی مزارشریف و لیسۀ سلطانه رضیّه زبان و ادب دری و روانشناسی تدریس می کردم و تنها صبحها به ادارۀ اطلاعات و کلتور می آمدم.
اسلامی ندوشن در هتل بزرگ مزار شریف اقامت گزیده بود. بعد از ظهر همان روز به هتل مزار رفتم. مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم، چنان گرم که بلخیان مرداد ماه را اسد آتشبار می گفتند. چنان می نمود که ندوشن از رنج گرما سخت در عذاب بود. خود را معرفی کردم و مرا به گرمی پذیرفت. دکتر ندوشن گویا آن روزها چهل و پنج سال داشت، ولی بسیار جوانتر می نمود. خوش روی و خوش دیدار و خوش سخن بود و من شیفتۀ فرهنگ و سخن گفتنش شدم. ساعتی به گفت و گو و سوال و جواب گذشت؛ به شام دعوتش کردم که سرانجام با مهربانی پذیرفت. نماز دیگر به دنبالش رفتم و راه هتل تا خانه را پیاده و گپ زنان طی کردیم. بیست و چهار سال داشتم و در عالم خاص جوانی بیشتر از خودم سخن می گفتم و کلماتی را که بهم بسته بودم و شعرشان می پنداشتم در راه برای وی خواندم و امروز باید اعتراف کنم که سامعه خراشی کردم. با محبت گوش داد و تحسین فرمود و عجب تر آن که بعداً در سفرنامه هم آن کلمات را ستوده بود.
نوخانه بودیم و مسافر. ساده ترین و درویشانه ترین پذیرایی را از دکتر به عمل آوردیم. کف خاکی حویلی رُفته شده بود و آب زده و تکه فرشی انداخته و دسترخوانی برآن گسترده شده بود. ندوشن را بسیار بی تکلّف و خودمانی و مهربان یافتم. شرح این دیدار در مجلۀ یغمای همان سال و بعد ازآن در صفیر سیمرغ (سفرنامۀ دکتر اسلامی) آمده است. (شگفتا که امسال در شهر اتاوا ماجرای دیدار آن شب را چنان با مبالغه و مهربانی به فرزندان و حضار وصف می فرمود که چیزی نمانده بود که خودم هم باور کنم.)
سالهای 1352 و 1353 که من سفرهایی به ایران داشتم، دکتر اسلامی را ندیدم، می گفتند در سفراست؛ اما آثارش را، هرجا که می یافتم، همچنان با دلبستگی خاص می خواندم. تا سال 1356 که باز سعادت دیدار ندوشن، این باردرکابل میسرشد. فراموشم نکرده و هدیه های ارزنده ازجمله کتاب جام جهان بین و یک حلقه کراوات فاخرارمغان آورده بود. گویا دیدار کابل و ییلاقهای تابستانی پغمان، مخصوصاً درآن سال، برایش گوارا افتاده و پغمان را نغزپسندیده بود و مانند بسیاری از دیگردوستان دانشور ایرانی که درآن سالها هوس اقامت درکابل و خریدن زمین درپغمان داشتند، ایشان نیز چنین هوایی در سر داشت. دریغا که ازآن روزها سالی نگذشت که به یک گردش چرخ نیلوفری اوضاع دگرگون شد. آن کابل در گونه گون آتشها سوخت و آن کابلیان هریک به گوشه ای فرارفتند. نگارنده نیز پنج سال پس ازآن دیدار، به سال 1361 خورشیدی روی به مشهد مقدس طوس نهاد؛ تنها و ناآشنا و همه ازوی گریزان. دکتر ندوشن اطلاع یافت و در نامه ای محبت آمیز به دلداری پرداخت و دو تن از دوستان نزدیک را به ساماندهی کارنا بسامان این مسافرنووارد سفارش فرمود( که شرح آن درمقاله ای در همین صفحه آمده است). سالهای اقامت و خدمت در تهران – از1365 به بعد- پیوسته مورد انواع محبتها و عنایتهای جناب استاد دکتر اسلامی ندوشن و خانوادۀ فرزانه و بافرهنگ ایشان قرارداشتیم و سپاس خدای را برهمان قرار هستیم. قابل یادآوریست که اسلامی ندوشن طبعی بس نازک و حسّاس دارد و سخت نازک طبع و زود رنج و بسیار مبادی آداب است، و نگارنده، به خصوص اوایل که رنج ترک کهن بوم و بر روانم را خسته بود، بسی نامنظّم و بی هنجار و ناملایم شده بودم و شگفتا که وی با چنان طبعی همیشه درآرامش بخشیدن به من کوشیده است و این الفت و بردباری بارها دیگر دوستان را به تعجب وا می داشت.
دی ماه( ماه قوس) 1375 که به عارضۀ پاره شدن پردۀ چشم گرفتار شدم و از مشهد به تهران رفتم، دکترندوشن به محض آگاه شدن با محبت بی پایان با چندین پزشک عالیقدر و متخصّص تماس گرفت تا از طریقی مطمئن تر به درمان و عمل پرداخته شود. و پس از عمل در بستر بیماری بودم که، با وجود سرمای سخت و ناتندرستی خویشتن، با نرگس و گل و میوه و شیرینی به بالین بیمار مسافر و خسته دل شتافت.
همیشه از این استاد عالیقدر و عزیزالوجود که خدایش حفظ فرمایاد و زندگانی درازش عطا کناد، خاطرات خوش داشته و خواهم داشت. بسیاری از رجال سابق کابل – اهل علم و سیاست – و دانشجویان افغان که در دانشگاه در خدمت درس استاد بوده اند ازوی به نیکی یاد کرده اند.
در پایان این مختصر فرازهایی از صفیر سیمرغ، که یکی از سفرنامه های دکتر ندوشن می باشد، تیمناً نقل می شود:
درجست وجوی زمانهای گمشده: گمان می کنم که هرکس به نحوی با گذشتۀ ایران سروکار دارد، دیدار از کشور افغانستان برای او امری واجب است.... می توان گفت که کمتر دوکشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیینها آغاز می شود، تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاهها و آداب؛ بدانگونه که من به هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفرند.
خاطرۀ کابل: کابل برای ما گرانبار از خاطره های داستانی است. این همان شهریست که زادگاه عشق رودابه و زال بوده. آدم بی اختیار از خود می پرسد: کجا هستند آن قصرهای مهراب کابلی که سیندخت دربارۀ آنها می گفت: ازاین کاخ آباد و این بوستان... یا ازاین باغ و این خسروانی نشست...
صفای پغمان: نزدیکترین ییلاق کابل پغمان است، مانند شمیران تهران، کم و بیش همان فاصله از شهر؛ قریۀ بسیار مفرّح و باصفاییست و باغهای بزرگی دارد. ... خیابانهای خاکی آن بسیار تمیز و صاف است و عصر تابستان که آب پاشی می شود، بوی گلی ازآنها بلند می شود که بسیار خوشایند تر از آسفالت است.
بامیان: بامیان محلّ برخورد سه تمدن یونانی و بودایی و ساسانی است و از همین رو مهمترین مرکزسیاحی افغانستان به شمار می رود. به سبب موقعیت کوهستانی و قلعه مانند خود، توانسته است قرنها پناهگاه هزاران بودایی باشد که بی آزارترین و کناره جوترین مردمان زمان خود بوده اند. ارزش تاریخی و هنری شهر در دو مجسمۀ کوه پیکر بوده است و تعداد بی شمار غارهای بودایی و خرابه های شهر معروف به «غلغله» و شهر سرخ.
غزنین: شهرغزنین نه همانست که می دیدم پار...گرچه عنوان شهر دارد و مرکز ولایت است، آن را نمی توان بیش از شهرکی خواند. روزی که ما به آنجا رفتیم، به ما گفتند که سه روز پیش(25 مرداد) سیل آمده بود و چند نفررا کشته و خانه هایی را ویران کرده بود. من به یاد آن سیل تابستانیی افتادم که بیهقی حکایتش را در کتاب خود آورده است« باران خُردخُرد می بارید، چنانکه زمین ترگونه می کرد» و همین باران خُردخُرد چنان سیلی ایجاد کرده بود که« پیران کهن برآن جمله یاد نداشتند و درخت بسیار از بیخ بکنده می آورد.»
بلخ: از بلخ به قول دقیقی «بلخ گزین» که مورّخین قدیم آن را امّ البلاد می خواندند، امروز جُز خرابه های متراکم چیزی باقی نمانده است، دهی با چند خانوار جمعیت. گمان نمی کنم هیچ یک از آبادی های افغانستان غم انگیزتر از بلخ باشد.... من چون از خرابه ای به خرابه ای دیگر می رفتم، بغض در گلویم بود. ...آخرین جایی که در بلخ دیدم، تو دۀ ویرانه هایی بود که اهل محل آن را بقایای آتشکدۀ نوبهار می دانند. بر بالای ویرانۀ نوبهار دشت بلخ و خرابه ها پیدا بود. آفتاب خیره کنندۀ سوزانی می تابید. گفتی در هوای سنگین ظهر گاهی گذشته ها چون فوجی از اشباح نامرئی، در همهمه ای گـُنگ و پایان ناپذیر، همۀ آنچه را که برسر این شهر رفته بو د، خاموش خاموش حکایت می کردند: آتش زردشت و جنگهایی که برسر دین کهن درگرفت؛ عماریهای همای و به آفرید، دختران گشتاسب، که از اسارت ارجاسب باز می گشتند، و تابوت اسفندیار که از زابلستان آورده می شد. نشانه هایی از افسانۀ رستم به نام«تپّۀ رستم» و«تخت رستم » در کنار بلخ برجای است. خاک زیرپای ما چون گـُنگ خوابدیده ای بود که قرنهاست خوابهای آشفته می بیند و نمی تواند خود را بیدارکند.
هرات: هرات در میان شهرهای افغانستان از همه معنون تراست. دوران عزّت و رونقش چندان دور نیست و سایۀ این غرور را که در عصر تیموری یکی از هنری ترین شهرهای مشرق زمین بوده، هنوز در خود نگاهداشته است. خیابانها و باغها پُراند از درخت کاج(ناجو). کاجهای هرات در ظرافت و تازگی خود حالتی به محیط می بخشند که به نظر من عجیب با گذشتۀ هنری شهر هماهنگ آمد. هیأت باریک و ظریف کاجها چیزی از میناتورها و کاشیکاریهای تیموری را در یاد زنده می کنند.
یاد استاد عطّار هروی: بقیّۀ دیدنیهای شهر را من به همراه آقای عطّار دیدم، که رئیس موزۀ هرات و یکی از بزرگترین خطاطان کنونی افغانستان است. نمونه های خط او برپیشانی بناهای تاریخی تعمیرشدۀ هرات و از جمله مسجد جامع دیده می شود. نسخ و نستعلیق و شکسته و کوفی و ثلث را به خوبی می نویسد. نحیف و کوتاه و بسیار چابک است، بطوریکه تصوّر رشید وطواط را در ذهن زنده می کرد. با آنکه شصت و پنج و شاید هم نزدیک به هفتاد[سال] دارد، به قدری سبک و تند قدم برمی داشت که من که خودم یکی از مشتاقان پیا ده روی هستم، می بایست تندتر از معمول بروم تا او را همراهی کنم. عطّار یکی از مردانی است که نسلشان چه در افغانستان و چه در ایران رو به انقراض است: معتقد به اصول و قانع، دوستدار اصالت کهن و زنده به هنر خود؛ از آنهایی که لذّت زندگی را در سادگی و ظرافت می بینند و سبکبار راه عمر را می سپرند. نه جسمشان چربی دارد و نه روحشان.
ویژگی هرات: هرات خیلی بیش ازآنچه من دیدم، چیزهای دیدنی دارد؛ شهریست قابل مطالعه و قابل کشف. بین شهرهای مهم افغانستان از همه جا دست نخورده تر مانده است. برای خود سبک و موزونیتی دارد. جاییست که می شود نوع اصیل زندگی به شیوۀ دیروز را یافت. هنوز آنقدرها رادیو زدگی و مطبوعات زدگی و سینمازدگی پیدا نکرده است. به همین علت این شهر برای سیّاحان فرنگی از همه شهرهای افغانستان جذّابتراست. ته مانده ای از روح فرهنگی و هنری قدیم دراو خوب دیده می شود و همین به مردم آن غروری بخشیده که خود را دریافته تروباریک اندیش ترازدیگران ببینند.
افغانستان، برای مسافر، محیط پذیرا و دوستانه ایست. بی جهت نیست که هر سال بر تعداد دیدارکنندگان آن افزوده می شود. به دوستانی که با گذشته ها انس دارند، توصیه می کنم که از این کشور پرلطف و پرخاطره دیدن کنند؛ وقتی برگشتند، خواهند دید که دربارۀ گذشته و تاریخ و زندگی و مرگ دید وسیع ترو بارورتری پیدا کرده اند.[پایان برگرفته هایی از سفرنامۀ دکتراسلامی ندوشن].
سالها می گذرند. پگاهها بیگاه و روزها با سوزها همراه می شوند، و یاد آن روزهاست که می ماند.
5 مارچ 2009 شهر اتاوا- آصف فکرت

لطفاً بنویسید

Friday, March 20, 2009

لطفاً بنویسید

Sunday, February 15, 2009

جام عدل

کوزه گری جزیرۀ کرت و بیتی از حافظ
ساقی به جام عــدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

فانوس خیال روشن بود، و جهانگردی جوان و کاوشگر آهنگ جزیرۀ کرت در جنوب یونان داشت. نگارنده را نیز هوای سفر بسر افتاد و در پی او روان شد. این سو سرما و یخبندان و آنسو تپّه های سرسبز و باغها و تاکستانها که در آفتاب تموز می درخشیدند. در این سفر بخصوص چند جای بسیار ما را به سوی خود کشانید، چندانکه دریغم آمد که شما را در خواندن مختصری از داستان این دیدارهای خوشایند انباز نسازم.
نخست به مزرعه یی زنبورداری سر زدیم. کندوها یا صندوقهایی که بلوکهای کارو زندگی هزاران زنبور شهدآفرین بود در ردیفهای منظّمی قرارگرفته بودند. میزبان شهدگیر میخواست نشان دهد که چسان عسل را از داخل خانۀ زنبور برمی دارد. مجمرکی داشت، هیزمی چند درآن نیم افروخته، چندانکه دود بود و آتش نه. مجمر دود آگین را نزدیک روزن صندوق می برد و بر آن، رو بسوی روزن، می دمید. چنانکه خراسانیان گویند پوف می کرد و یا به گفتۀ تهرانیان فوت می کرد. زنبورهای پرورده با بوی خوش گل و گیاه از دود نفسگیر گریزان می شدند و مهماندار تخته ها یا شانه های آگنده از شهد مصفّا را برمیداشت و به جای آن تخته های خالی می نهاد که زنبورها همچنان با پشتکار به شهد بیاگنند. با دیدن این صحنه بی درنگ به یاد این بیت بیدل افتادم که
ازفلک بی ناله کام دل نمی آید به دست
شهــد خواهی آتشی زن خانۀ زنبور را

البته آتش نمی زد بلکه به دودی آن زنبورهای ریاحین پسندِ دودگریز را برای دمی چند از دور کندو یا صندوق دور می داشت و این بیت را به خاطر بینندۀ صاحبدل می آورد که
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
که بقول پیر معرفت
مگس پیش صاحبــــــــــدلی پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد

البته منظور سعدی در این بیت مگسان آزمند و سمج گرد شیرینی اند، هرچند می دانید که زنبور عسل را مگس انگبین یا مگس نحل نیز می نامند. سپس ما را به خانه یا درستتر بگوییم به کارگاه برد. درآنجا پالایش انگبین و فرآورده های گوناگون را دیدیم که از این عسل ساخته می شد. آن زنبوردار را مامی کهنسال بود که بر کارها نگرانی داشت.
رهنمای ما سپس ما را به تاکستانی برد. نوشتم «ما را» زیرا که دیگر خودم را در اتاوا نه بلکه در جنوب یونان و در جزیرۀ کرت می دیدم. دیدن آن تاکستان مرا به باغهای انگور هرات و پروان می برد. درخشش مشعل وار خوشه های انگور در تابش خورشید این بیت بیدل را به یادمی آورد:
می پرست ایجادم، نشـــــأۀ ازل دارم
همچو دانۀ انگور شیشه در بغل دارم

و چون رزبان یا صاحب تاکستان در شرح نشاندن تاک به روش باستانی داد سخن می داد، بی درنگ این بیت ابوالمعانی بیدل به خاطرم آمد:
به هرجا باغبان بریاد مستان تاک بنشاند
بگو تا بهر زاهد هم دو تا مسواک بنشاند

با پیشرفتهای بشر در ساخت ابزار شوینده و پاک کننده عجب نباشد اگر در برخی از مناطق قلمرو زبان فارسی، بخصوص جوانان و کمسالان چیزی از مسواک قدیم ندانند. برای این عزیزان عرض می شود که شستن دهان روزی چند بار به خصوص پیش از عبادت و پس از صرف غذا از یک و نیم هزار سال پیش و پیشتر از آن بین نیاکان ما امری رایج بلکه لازم بوده است و بر طبق آیین و کیش نیز شیوه ای مرضیه یا سنتی مستحب بوده است. دهان را غالباً با مسواک می شسته اند و مسواک چوبی است از درختی که آن را درخت مسواک یا درخت اراک نامند و مسواک را چوب دندانمال نیز گفته اند. چوبی که برای مسواک به کار می بردند به درازای یک بدست یا کمتر و ضخامت یک بند انگشت تهیه می شد. بار نخست، برای آماده شدن مسواک برای شستن دندانها، یک سر آن را ساعاتی در آب می نهند. تارها یا الیاف از هم جدا شده و به شکل یک برس یا شانۀ انبوه در می آید که مدتی دراز قابل استفاده می باشد. بعد آن را به نمک آغشته یا بدون نمک دندانها را می شویند. این چوب بوی مطبوعی نیز به دهان و دندانها می بخشد. برخی از زهاد و سالمندان مسواک را بر دستار یا عمامۀ خویش می خلانده اند و شعر بیدل ناظر بر همین عمل بوده است که می فرماید:
حذر از زاهد مسواک به سر
عقرب و نیش چه معنی دارد

البته منظور از زاهد درینجا زاهد ریایی بوده است، چنانکه لسان الغیب نیز فرماید:
اگر به بادۀ مشکین دلم کشد شـــاید
که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

ازآنجا به دکانی رفتیم که زیور آلات سنتی، ابزار خانه و چیزهای خُردوریز می فروخت و شبیه خُرده فروشیهای قدیم ما بود، یا بهتر بگوییم همانند دوکانهایی که صنایع دستی مورد پسند مسافران و جهانگردان را می سازند و می فروشند.
چشم بد
درینجا از چیزهایی که بسیار جلب نظر می کرد، آویزهای بود، که بخش اصلی آن را نگارۀ یک چشم تشکیل می داد و چشم بد یا چشم شریر نام داشت. می گفتند که این برای پیشگیری از آسیب چشم بداست. همان چیزی که در خراسان ما پیشینه ای بیش از هزار سال دارد. یار حنظلۀ بادغیسی برای دفع چشم بد سپند بر آتش می افکنده است و او هزارو صد و چند سال پیش از امروز گفته است.
یارم ســــپند اگرچه بر آتش همی فکند
از بهر چشــــم، تا نرسد مرورا گزند
او را ســــــپند و آتش ناید همی به کار
با روی همچوآتش وبا خال چون سپند

یادم آمد که مادران قدیم نظیر همین چشم شریر جزیرۀ کرت، مهره ای را بر شانۀ لباس یا بر بند قنداق (قماط) کودک می آویختند. غالباً مهره ای فیروزه رنگ بود، همانند یک چشم کبود یا آسیب دیده. بیشترکودکان این مهره را که مهرۀ چشمک نامیده می شد، گاهی حتی تا پنج شش سالگی با خود داشتند. مهرۀ چشمک به همین نام یا با به صورت جژمک در متون قدیم فارسی، از آنجمله در لغت فرس اسدی طوسی نیز یاد شده است. البته چیزهای دیگری نیز در کنار مهرۀ چشمک آویخته می بود. ازآنجمله تعویذی که بر حسب وضع مالی والدین کودک، پوشش چرمی یا مخملی یا محفظۀ نقره یی داشت، یک شاخکی که رنگ آن سیاه یا خاکستری بود و می گفتند شاخ آهوست، یک خریطه بید انجیر، مهره ای که باباقوری نام داشت و به صورت یک چشم بدرآمده بود و مقداری خرت و پرت دیگر که می گفتند همه در دورماندن کودک از چشم بد و دیگر بدیها و بیماریها اثردارد.
البته به خانۀ یک فالبین هم رفتیم و به خیر گذشت. اما چنانکه مثلی عربیست که لقمة الحلوة، آخرالطعام، که امروز هم دسرها که در پایان غذا صرف می شود معمولا شیرین است، بیاییم بر سر اصل مطلب که برای نگارنده بسیار مهم و قابل توجه بود و انگیزۀ نگارش این سطور گردید.
در کارگه کوزه گری
کوزه گر و کوزه گری را در کابل کلال و کلالی و درهرات داشگر و سفالفروش گویند
من که پیشتر تحت تاثیر زیبایها و شیرینیهای تاکستانها و گلهای و گیاهان جزیرۀ کرت قرار گرفته بودم همینکه با پای نگاه وارد کارگاه کوزه گری و کوزه فروشی شدم، اشعار شیرین فارسی دری نه همانند زنبورهای عسل که همانند پروانه های خوشرنگ و خوشبال که گفتی تازه از روی گلهای خوشبو برخاسته اند، به ضمیرم هجوم آوردند که چندتا از آنها را با هم می خوانیم:
در کارگه کوزه گری رفتــــــم دوش
دیدم دوهــــزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خـــــــروش
کوکوزه گروکوزه خروکوزه فروش
+=+=+=+
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگــــــــــاری بودست
این دســــــته که در گردن او می بینی
دستیسـت که برگردن یاری بودســـــت

این دو رباعی و بسیاری از رباعیهای همانند را هرکس که سروده، پس از چندی توسط اصحاب تذکره و شرح حال نویسان به خیام اهدا شده و جزو مایملک آن مرحوم قرار گرفته است. در حالی که بعضی زرنگی کرده اند و نام خویش را دررباعی گنجانیده اند؛ مانند این رباعی که سالها پیش از یک آوازخوان هندی یا پاکستانی شنیدم و شاعر آن راهب تخلص می کند و دور از موضوع ما هم نیست:
راهب خم باده پــــــیر دیری بودست
پیمانه حریف گرم ســــــیری بودست
این مشت گلی که گشته خشت سرِخُم
میخوارۀ عاقبت بخـــــــیری بودسـت

اگر نام راهب نمی بود، این رباعی نیز شاید به پای مرحوم خیام حساب می شد. در حالی که مقام دانشمند و ریاضیدان بزرگ حکیم عمر خیام نیشابوری والا تر و بالاتر از آنست که نیازی به شمار هرچه افزونتر رباعیات میگسارانه داشته باشد و همان معدود ترانه های فلسفی که بیانگر جهانبینی اوست، برای شناساندن پایگاه علمی او بسنده است..لسان الغیب حافظ هم بیت زیبایی دارد که یاد کوزه گری کرده است:
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

به هرروی کوزه گر پس از آنکه مارا و ملیونها بینندۀ دیگر را با چگونگی ساختن ظروف سفالین، از نشان دادن محل برداشتن گل در بیرون شهر، تا ساخت و صیقل دهی و نگارگری و نهادن در داش یا کوره، آشنا ساخت، ما را به مغازه رهنمایی کرد تا اشیاء ساخته شده را ببیینیم. در آنجا انواع ظروف و آلات و ادوات سفالین برای فروش حاضر بود. جهانگرد ظرفی را به سفالفروش نشان داد و پرسید: این چیست؟ سفالفروش آن را برداشت و گفت این نمکدان یا نمکپاش است. ساختمان نمکپاش به گونه ای بود که هوش مرا به خود کشانید. سالها پیش به همان ترکیب دواتهایی داشتیم که سر نداشت اما اگر می غلتید، رنگ را نگه می داشت و نمی ریخت. ناگهان توجه جهانگرد به پیاله یی جلب شد. آن را برداشت و پرسید که این چیست؟ فروشنده گفت که این جام عدل است. جامی بود که در قسمت میانی آن برآمدگی داشت فروشنده تُنگ یا جکِ آب را برداشت و پیاله را تا سه چهارم پر کرد و گفت این اندازۀ طبیعی و مجاز است هرگاه ازین بیشتر بریزیم، جام برنمی تابد و این گونه تهی می شود. دیدیم که تا آن وقت پیاله یا جام آب داشت و چون خواست که آن را پُرتر کند تمام آب از زیر ظرف به روی زمین ریخت و جام کاملاً تهی شد. او نام جام را به انگلیسی گفت: کپ آو جستِس. ناگهان بیت حافظ به یادم آمد که
ساقی به جــام عـدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
چنان به وجد آمدم که چیزی نمانده بود که در آن سرمای دل شب ارشمیدس وار سر به کوچه و خیابان نهم و فریاد زنم که هــــــــای مردم! ایهالناس! یافتم! جام عدل حافظ را یافتم. باز اندکی برسر عقل آمدم که اولاً این دل شب مزاحم مردم شدن بسی نابخردی است وانگهی این کوی و برزن و این شهر و دیار را به شعر فارسی و جام عدل چه نیاز؟ فکر می کردم که من نخستین شخصی هستم که جام عدل لسان الغیب حافظ را کشف کرده ام و باید به نام خود ثبت کنم. کمپیوتر را روشن کردم و به جست و جو پرداختم دیدم نه! این را پیش ازمن نیز دریافته اند؛ جوانان عزیزی که حتی نام خویش را هم ننوشته اند.
به هر حال اندکی بیشتر در منابع یونانی و اروپایی گشتم و دریافتم که ---
--- جام عدل را فیثاغورث برای شاگردان خویش اختراع کرد و برخی هم ساخت آنرا به هرون اسکندریه نسبت می دهند و برخی می گویند آن را تنتالوس ساخته است. این جام به نامهای جام عدل، جام فیثاغورث، جام هرون و جام تنتالوس یاد می شده است.هرکه ساخته بوده است روانش شا د. معلوم می شود که این جام به نظر مبارک خواجۀ شیراز نیزرسیده بوده است و امروز نیز آن را در کوزه گری های جزیرۀ کرت می سازند و می فروشند.

شهر اتاوا- بیست سوم فبروری دوهزار و نه
آصف فکرت

لطفاً بنویسید